تبليغاتX
!بوی باران!
در بن بست هم راه آسمان باز است...پرواز را بياموز


!بوی باران!








                                 

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت
 نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 19:38  توسط قاصدک  | 


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌بودن.،‌هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند. و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم نبود ،‌فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيد. صداي قلبم را
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

**التماس دعا**

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 13:36  توسط قاصدک  | 


گفتم قفس

ولی چه بگویم که پیش از این

آگاهی از دورویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقش باز

با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

 

اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خویش

جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

 

 

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده مرگی

وه چه شیرینست از تو بگسستن

وبا غیر تو پیوستن

در به روی غم دل بستن که بهشت اینجاست

تو همان به که نیندیشی

به من و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 16:54  توسط قاصدک  | 


خانه خیالم پراز ظهور است.... ولحظه لحظه های انتظار در کنجی نشسته اند. هیچ چیز اتفاقی نیست،نه آدینه های منتظر که از پس هم می آیند و نه زیارت ضریحی و نه انتظار تو..... حتی دیدن یاران انتظار تو از پس کوچههای غم آلود تنهایی یا در بی راههای سقوط.... حکایتی از ترنم بهاری نور وجود توست..... گویند عریضه ای نویس و حاجت خود گیر.... اما...اما...حاجت من...حاجت من....اصلا من حاجتی ندارم....فقط... می شود که مهمان سفره تو شوم به هر چه تو بیاوری،ولی اگر به من باشد فقط نگاه تو را بر این قلب تیر خورده ی خود می خواهم. خیال آمدن جمعه موعود وصال که در راه است و صدای هر روز اذان دغدغه ام را پایان می دهد. معجزه چیست؟معجزه شکافتن رودی در تاریکی است؟یا روشن شدن چشمان کوری در انتهای جهالت؟... معجزه اینجاست...در پس لحظه ها،کنار پنجرهها،در آنسوی باغ،نشستن چکاوکی خسته و سر دادن آواز دلدادگی..... نشانه ها کم نیست دل تنگی ها پایان خواهد آمد..... و اما پاسخ: مهدی فاطمه ام نر گس چشمی دارم که علی سخت به دیدار رخم دل بسته
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 14:54  توسط قاصدک  | 


 

من که تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندی


مشت بر مهره تنهائي من پيچاندي


مهر دستان تو دنبال دعائي مي گشت


بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي


ذکرها گفتي و بر گفته خود خنديدي


از همين نغمه تاريک مرا ترساندي


بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست


بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي


دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت


عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي


قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود


تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي



جمع کن : رشته ايمان دلم پاره شده ست


من که تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندي ؟



 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 11:49  توسط قاصدک  | 


ساکت و ساده و سبک بود؛قاصدکي که داشت مي رفت. فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت. قاصدک بي تاب شد وهزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد. قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: اما شانه هاي من ظريف است.زير بار اين خبر مي شکند.من نازک تر از آنم که پيامي اين چنين بزرگ را با خودم ببرم.فرشته گفت: درست است،
آن چه تو بايد بر دوش بکشي نا ممکن است و سنگين؛ حتي براي کوه.اما تو مي تواني، زيرا قرار است بي قرار باشي.فرشته گفت: فراموش نکن.نام تو قاصدک است
و هر قاصدکي يک پيامبر.آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبري دشوار که بوي ازل و ابد مي داد.
حالا هزاران سال است که قاصدک مي رود ،مي چرخد و مي رود،مي رقصد و مي رود و همه مي دانند که او با خود خبري دارد. ديروز قاصدک به حوالي پنجره ات آمده
بود .خبري آورده بود و تو يادت رفته بود که هر قاصدکي يک پيامبر است. پنجره بسته بود، تو نشنيدي و او رد شد.
اما اگر باز هم قاصدک را ديدي، ديگر نگذار که بي خبر بگذارد و برود .از او بپرس چه بود آن خبري که روزي فرشته اي به او گفت و اين همه بي قرار شد....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

سلام به دوستای گلم..

این قاصدک  چند وقت پیش وقتی خیلی دلش گرفته بود یهو یه قاصدک جلوی پاش افتاد..قاصدک با تمام احساس و آرزو اونو برداشت و هرچی حرف تو دلش بود و می خواست یکی به اونا گوش بده به قاصدک گفت و فرستادش هوا...اما اون قاصدک مثل بقیه ی قاصدکا نبود...چون حتی یه وجب از سر اون بالا نرفت و همون جا افتاد زمین...خیلی دلم می خوسا می دونستم واسه چی؟؟؟اما.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 22:29  توسط قاصدک  | 


دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟


استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.

دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.

استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.


بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد.

و شاگردش بلافاصله جواب داد:

قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي

نظرت چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 19:59  توسط قاصدک  | 


زندگی آینه ای بیش نبود

که در آن صورت خود را دیدم

من درون آینه

مثل گل خندیدم،

مثل پر رقصیدم،

مثل دل لرزیدم

زندگی راه درازیست که من

از درون آینه،

قصه هایش دیدم

من در آن راه دراز

چشمه هایی دیدم

نهرها، باغها، کوههایی دیدم

من در آن راه دراز

صحرایی دیدم

خشکی، قحطی، دره هایی دیدم

من به امید بهار،

برفهایی دیدم

در پی پاییزش،

فصلهایی دیدم

من درون آینه،

همدلی را دیدم

آرزو، ماندن، روییدنی را دیدم

من درون آینه،

بد دلی را دیدم

یاس، رفتن،پژمردگی را دیدم

من درون آینه

خوشتن را دیدم

قافل از خوبی، بدی، آشنایی دیدم

آشنایی که در آن راه دراز

از من و آینه زمن دور تر است

آشنایی که به همراه زمان

از خود و عکس خودش پیرتر است

زندگی آینه ای بیش نبود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 21:57  توسط قاصدک  | 


 بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است...

خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!


- بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
 خدایا! سه رکعت زیاد است!

- بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو

<<<یا الله>>>

 خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد!

 

- بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...

 خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

 

- بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم.....
 
بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد.....

ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...

 خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...

 ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...

 پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود!
 

اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است...

- ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود...
 

خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند.
 

ملائکه ی من!ایا حق ندارم که بااین بنده قهر کنم؟

خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 21:24  توسط قاصدک  | 


این آغاز انسان بود....!!

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند.

اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 21:52  توسط قاصدک  |